چقدر دلم تنگ میشود برای روزهایی که هنوز دلها به هم نزدیک بود ولی نه باید این رو گفت مسافت ها به هم نزدیک بود...دلم برای روزهایی که وقتی پا به کوچه های خاکی میگذاشتی تمام غمهات یادت می رفت تنگ است... برای باغ علی کوی احمد برای تلمبه های همیشه سرسبز...برای دایی از دست داده...دلم تنگ است...میخواهم دوباره برگردم به اون دورانی که دختر و پسر با داشتن سن زیاد باهم بازی می کردند و هیچ عیب و اشکالی نداشت...دلم تنگ است برای بازی در منابع و چیت و گل...دلم تنگ است تنگه تنگ... تنگه روزهایی ایست که تا میان زنگ تفریح مان ناشتا را در کنار هم نمی خوردیم روزمان روز نمی شد و درسمان درس...چقدر دلم برای تمام خانم معلمهایم و تمام دختران مدرسه ی آسیه تنگ است...یاد تسبیح زدن های آقای صبوریان بخیر ولی هیچ وقت من را نمیزد و جاش بهم لبخند میزد... یاد کلاس درس ریاضی بخیر مگر میشد کسی با تدریس کردن آقای حیدر زنگنه از درس ریاضی بیفتد...یاد چو کلی بازی ها و هفت سنگ بازی های منابع بخیر...یاد فوتبال و والیبال...دلم برای ننه ام تنگ است برای باپیرم و داییم... برای تمام کسانی که رفتند و من رو در حسرت دیدارشان تنها گذاشتند دلم برای صف های طولانیه تعاونی...تنگ است...یاد روزهایی بخیر که سمل زندگی میکردم و کاش قدرش را بیشتر میدانستم... کاش سمل دبیرستان دخترانه داشت تا...کوچ اجباری صورت نمی گرفت...یاد سالیان گذشته ی سملم بخیر...نزدیک به ده ساله که ازت دورم سملم ولی باز عاشقانه میپرستمت و دوستت دارم...کاش میشد دوباره گریزی زد به دوران گذشته و یادها و خاطره دوباره زنده میشد...دلم برای تمام کسایی که از بینمون رفتن تنگ است چه پیر چه جوان چه غریبه چه آشنا چون همه ی مردم سمل را دوست دارم و براشون همیشه آرزوی سعادت و خوشبختی از خدا خواستم...

برای تمام شب نشینی های شلوغ و طولانی...برای پنج شنبه ها و آقا زیدبن علی...برای بارونهای طولانی و علف های سر به فلک کشیده ای که قامت ما زیرشون ناپدید می شد...برای رفتن دسته جمعی دختران و پسران کوچه و محل برای چیدن لگجین های شکفته ای که مثل غنچه ی گل رز زیبا و دیدنی میشدنند... تنگه تنگ است

سمل...خاک مقدسم...از من دلگیر نباش ...هیچوقت نباش...چون عاشقانه دوستت دارم .