معرفی سمل دست نوشته ی از مرحوم منوچهر آتشی

ﺍﺭﺍﺩﻩ ی ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﻴﺰ ﺩﻻﻳﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺧتی ِ ﺑﺎ ﺍﻫﻤﻴتی ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ، ﮐﻪ ﻣﺨﺘﺼﺮﺍً ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ می ﮐﻨﻢ : ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻳﻦ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺭﺍ ﭘﻴﺸﻴﻨﻪ ی ﺗﺎﺭیخی ﺍﻗﻮﺍمی ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻣﺒﻬﻢ ) ﺑﺎ ﺗﺨﻤﻴﻦ ﺩﻭﻳﺴﺖ ﺳﻴﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ( ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺪﻭﺩ ﺁﻣﺪﻩ، ﺳﺎﮐﻦ ﺷﺪﻩ، ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﻴﺨﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ، ﻧﻮﺍﺣﻲ ﻭﻳﮋﻩ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺯﻳﺴﺘﻲ ِ ﺧﻮﺩ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺑﻪ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺟﻐﺮﺍﻓﻴﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﻲ ِ ﮐﻨﻮﻧﻲ ﺑﻮﺷﻬﺮ ) ﭼﻪ ﺷﻬﺮ، ﭼﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎ ( ﺟﺪﺍ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻴﻨﻪ ﻱ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ ﻋﻴﻼﻣﻲ ﻭ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ، ﻭ ﺣﺘﺎ ﺳﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺆﺧﺮ ﺍﺳﻼﻣﻲ، ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺟﺪﻳﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﻘﻘﺎﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﮐﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺻﻔﻮﻳﻪ، ﺯﻧﺪﻳﻪ ﻭ ﺍﻓﺸﺎﺭﻳﻪ، ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﻨﺪ . ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺩﺷﺘﻲ، ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ، ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ )ﮐﻪ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺷﺒﺎﻧﮑﺎﺭﻩ، ﺣﻴﺎﺕ ﺩﺍﻭﻭﺩﻱ ﻭ ﻟﻴﺮﺍﻭﻱ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ( ﻭﺿﻊ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻱ ﺩﺷﺘﻲ، ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﮔﺎﻩ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻣﺒﻬﻢ، ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﺑﺨﺶ ﻫﺎﻱ ﻣﺬﮐﻮﺭ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﭘﮋﻭﻫﺸﻲ ﺟﺪﺍﮔﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﻮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻱ ﻣﻬﻢ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻨﺎﻥ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ )ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺫﮐﺮ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺿﻤﻴﻤﻪ ( ﻭ ﺣﺘﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺪﺭ ﺑﻮﺷﻬﺮ، ﻋﻤﻮﻣﺎً ﻣﻬﺎﺟﺮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺗﺮﺩﻳﺪ ﮐﻤﺘﺮﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ . ﻣﺜﻼً ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺪﺭ ﺍﺻﻠﻲ ﺑﻮﺷﻬﺮ، ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺎﻡ ﻣﺤﻼﺗﺶ؛ » ﮐﻮﺗﻲ« ، » ﺷﻨﺒﺪﻱ« ، » ﺩﻫﺪﺷﺘﻲ« ، » ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﻲ« ، » ﺟﺒﺮﻱ« ﻭ »ﻇﻠﻢ ﺁﺑﺎﺩ« ﻗﺪﻳﻢ – ﻳﺎ ﻣﺤﻞ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻱ » ﺧﻨﻪ ﺳﻴﺮ« – ﻭ » ﺩﻭﺍﻥ« ﻫﺎ، سط ﻣﺒﺎﺭﻱ ﺑﻪ ﻫﺠﺮﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ )ﮐﻪ ﺷﺮﺡ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﺪ .( ﺍﻫﺎﻟﻲ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻋﻤﻮﻣﺎً، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ، ﻟُﺮ، ﮐُﺮﺩ ﻭ ﺗﺮﮎ ) ﻗﺸﻘﺎﻳﻲ ( ﺩﺍﻧﺴﺖ . ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﻲ، ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺍﺻﻠﻲ ﻟُﺮﻧﺸﻴﻦ ﻭ ﮐُﺮﺩﻧﺸﻴﻦ ﮐﺸﻮﺭ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻱ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً ﻣﺸﺨﺺ ) ﻣﺜﻼً ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﻲ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ، ﻣﺜﻞ ﺑﻬﺒﻬﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺪﻳﺠﺎﻥ ﺗﺎ ﻳﺎﺳﻮﺝ، ﻣﻤﺴﻨﻲ، ﻟﻴﺮﺍﻭﻱ، ﺣﻴﺎﺕ ﺩﺍﻭﻭﺩ، ﺷﺒﺎﻧﮑﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮﺍﺯﺟﺎﻥ ﺗﺎ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ، ﺑﻌﻼﻭﻩ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺑﻠﻮﮎ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ – ﭘﺸﺖ ﮐﻮﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ (- ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﺩﺭ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﻣﺘﻮﻃﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻬﻲ ﺩﻗﻴﻖ ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﻫﺎ، ﺍﺷﻌﺎﺭ، ﻣﺘﻞ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﻧﺴﺒﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﻋﺎ ﺭﺍ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ . * ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﺹ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻃﺮﺡ ﻋﻨﺎﻭﻳﻦ ﺑﺎﻻﻱ ﻣﻘﺎﻟﻪ : ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻋﻨﺎﻭﻳﻦ ﮔﻮﻳﺎﻳﻨﺪ، ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ » ﺳﻤﻞ« ﺷﻬﺮﺕ ﺩﺍﺭﺩ، ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻋﻨﻮﺍﻧﺶ » ﻣﺤﺎﻝ ﺯﻧﮕﻨﻪ« ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺷﺎﻣﻞ » ﺳﻤﻞ ﻋﻠﻴﺎ« ﻭ » ﺳﻤﻞ ﺳﻔﻠﻲ« ) ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺗﺮ »ﺷﻮﻭﻩ (« ﻭ »ﮔﻠﻨﮕﻮﻥ« ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻟﻴﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻪ ﺁﺑﺎﺩﻱ ﺍﻃﻼﻕ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﮐُﺮﺩ ) ﺯﻧﮕﻨﻪ ( ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ " ﻟﻄﻔﻌﻠﻲ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ" – ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻱ " ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﺑﻮﺩﻩ – ﺩﺭ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺳﻴﻌﻲ ﺩﺭ ﻻﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺑﻮﺷﻬﺮ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻳﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺳﺎﮐﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ . ) ﮔﻮﻳﺎ ﮐﺴﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺁﺗﺸﺨﺎﻥ ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .( * ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ، ﻳﺎ ﮐﻤﻲ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻳﺎ ﻣﺆﺧﺮﺗﺮ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ، ﺑﻪ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻲ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﻣﺴﻴﺢ" ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﻪ ﻣﺤﻞ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﻱ » ﮔﻨﺪﻣﺮﻳﺰ« ﺑُﻠﻔﺮﻳﺰ )ﻳﺎ ﺑﻮﺍﻟﻔﻴﺮﻭﺯ ( ﻭ ﺳﺮﮐُّﺮﻩ ﻭ ... ﻣﺘﻮﻃﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻫﺎ – ﻭ ﺿﻌﻒ " ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﻫﺎ، ﻭ ﮐﻮﭼﻴﺪﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﮎ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ – ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ ﻫﻢ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﭘﻴﺶ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﮐﻪ ﻣﻔﺼﻞ ﺍﺳﺖ ﻭ » ﺍﺧﺘﺼﺎﺭ« ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ »ﺍﻃﻨﺎﺏ ﻣﺨﻞ« ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ... ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻳﻢ . * ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ "ﻣﺴﻴﺢ ﮔُﻞ« ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﺍﺯ » ﻣﺴﻴﺤﮕَﻞ« ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ، ﺟﺎﻱ ﭼﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻓﻌﻼً ﻣﻦ ﺩﺳﺘﺮﺳﻲ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻭﻟﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ » ﮔَﻞ« ﺩﺭ ﮔﻮﻳﺶ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﮔﺮﻭﻩ، ﺟﻤﻊ ﻭ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ، ﻭ ﺑﻪ ﻟُﺮﻱ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺜﻼً ﺑﻪ ﺟﺎﻱ » ﮔﺮﻭﻩ ﺯﻥ ﻫﺎ« ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ » ﺯﻧﮕﻞ« ﻳﺎ ﻣﺮﺩ – ﺍَﻝ = ﻣﺮﺩﻫﺎ، ﮐُﺮﺩ – ﺍَﻝ = ﮐُﺮﺩﻫﺎ ﻭ ... . * ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻱ " ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺿﻌﻒ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﻞ ﺷﺪﻧﺪ، ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮐﻮﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﻳﺎ ﺑﻠﻮﮎ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺩﻫﺮﻭﺩﺑﺎﻻ ﻭ ﺩﻫﺮﻭﺩﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﺗﻨﮓ ﺍﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ؛ ﻭﻟﻲ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻤﻠﻲ ﻫﺎ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻧﺪ . * ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺍﺯ ﺳﻤﻞ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﻠﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻱ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺭﺩ، ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻱ "ﻣﺴﻴﺢ ﮔُﻞ" ﻳﺎ " ﻣﺴﻴﺤﮕﻞ" ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﻱ ﺁﻥ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺷﺪﻧﺪ . * ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻱ » ﺭﺋﻴﺲ« - ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺒﻴﺮﻱ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻱ ﺩﻭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻥ ﺍﺳﺖ – ﺑﺮ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﻗﻮﻡ ﻣﺘﺪﺍﻭﻝ ﺷﺪ . ﺷﺨﺼﺎً ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ : " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ" ، " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﻌﻠﻲ" )ﭘﺪﺭ ﻫﻤﻴﻦ " ﺭﺋﻴﺲ ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ" ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺮﺣﻮﻡ ( ، " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﺤﺴﻴﻦ" )ﭘﺪﺭ ﺣﺴﻴﻦ ﺳﻤﻠﻲ ( ، " ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻣﺸﻬﺪﻱ ﺣﺴﻴﻦ" ، " ﻣﺤﻤﺪﻏﻼﻣﺮﺿﺎ" ، " ﺍﻭﻻﺩ ﺭﺳﺘﻢ" ، " ﻋﻠﻲ ﻣﺸﻬﺪﻱ ﺣﺴﻴﻦ" ، "ﻣﺤﺪ" ﻳﺎ " ﻣﺤﻤﺪ" ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺭﻡ . * ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﺷﺎﻥ ﻣﻨﺼﺐ ﺭﻳﺎﺳﺖ ﺑﺮ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﻌﻠﻲ" ، ﺩﺭ ﺭﺩﻳﻒ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﺍﻥ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﺨﺪﺍﻧﺎﻥ ﺟﻨﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺩﻭﻟﺖ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺛﺒﺖ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺳﻤﻞ ﻭ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺭﺍ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ . )ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ .( ﺍﻳﻦ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮ ﺩﺍﻧﺶ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﻱ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ، ﻋﺰﻡ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﻬﺮﻩ ﻭﺭﻱ ﺍﺯ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﻳﺸﺎﻥ ) ﭼﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ، ﭼﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﻳﺸﺎﻥ ﺷﺎﻥ ( ﺳﻮﻕ ﺩﻫﺪ . ﻗﺮﺍﺭﻫﺎﻳﻲ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻗﺼﻮﺭ ﻭ ﮐﻢ ﺭﻏﺒﺘﻲ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﻧﺠﺎﻣﻴﺪ . ﺣﺘﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻲ ﻣﺜﻞ ﺁﻗﺎﻱ " ﻣﺤﺴﻦ ﺷﺮﻳﻒ" ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﻱ ﺍﺭﺟﻤﻨﺪ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﺑﺎ "ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ" ) ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺤﺚ ﺍﺧﻴﺮ ( ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻳﮕﺎﻧﻲ ﻣﮑﺘﻮﺏ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﺪﻭﻳﻦ ﻭ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﻭ ﺳﻮﺍﺑﻖ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺟﻨﻮﺏ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻴﻢ، ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪﻳﻢ، ﻳﻌﻨﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺼﻮﺭ ﮐﺮﺩﻳﻢ . ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻳﺮ ﻧﺸﺪﻩ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ " ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ ﺳﻤﻠﻲ" ﺍﻧﺠﺎﻡ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴّﺘﻲ ﺑﺎ ﺩﺷﻮﺍﺭﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎ، ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﻱ ﺍﺻﻮﻟﻲ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﻴﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻭ ﮐﻢ ﺭﻏﺒﺘﻲ ﭘﮋﻭﻫﺸﮕﺮﺍﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﻧﮑﺎﺕ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺳﺎﺩﻩ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﺩﻳﺪ ﻋﻠﻤﻲ ﺗﺮ ﭘﻴﮕﻴﺮﻱ ﺷﻮﺩ . ﻓﻲ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ "ﭼﺎﻫﮑﻮﺗﺎﻫﻲ" ﭼﮑﺎﺭﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﻱ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ – ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺻﻞ ﻋﺮﺏ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ "ﺩﻣﻮﺥ" ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻱ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺯ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ) ﭼﺮﺍ، ﭼﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻲ؟ ﺍﺯ ﻣﺒﻬﻤﺎﺕ ﺍﺳﺖ .( ﻣﺜﻼً ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﭘﻴﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺷﻬﺮ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺮﺏ، ﺑﻠﮑﻪ ﺳُﻨّﻲ ﻣﻲ ﺍﻧﮕﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺘﺎ ﺑﻪ ﻣﻘﺒﺮﻩ ی "ﺷﻴﺦ ﺣﺴﻴﻦ" ﮐﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﺟﻨﮓ ﻫﺎﻱ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﺮﺍﻥ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ، ﺗﻮﻫﻴﻦ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺨﺺ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﻨﮓ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪﻧﺪ، ﻫﻢ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﮐﺴﻲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻱ ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﻲ ﻣﺰﺍﺭ ﺍﮐﻨﻮﻧﻲ ِ ﺍﻭ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻓﺎﻣﻴﻞ، ﺷﻴﻌﻪ ﻱ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﺍﺛﻨﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺿﻤﻨﺎً ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ "ﺷﻴﺦ ﺣﺴﻴﻦ" ، ﻳﻌﻨﻲ "ﺷﻴﺦ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ" ، ﺑﺎ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﻲ ﺳﻤﻞ "(ﻣﺴﻴﺢ ﮔﻞ ") ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻧﻲ ﻫﺎ ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪ ﺷﺪ . ﻳﺎ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ "ﻧﺎﻣﺠﻮ" ﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻦ ﺩﺷﺘﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﻫﺎ ﻳﺎ ﻧﺴﺐ ﻫﺎﻳﻲ ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺅﺳﺎﻱ ﺳﻤﻠﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود ، که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود.
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود.
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
خدا گفت : شما را دوست دارم . پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه می کرد ، مرد  را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .
مرد خندید.
خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد ، زیبا کنی.
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود.
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد .دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا  پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد. پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند.
مرد او را دید . کنارش نشست و  دستهایش را  به سوی آسمان بلند کرد.           
خدا دستهای آنان را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند .
مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود.                                         
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را  در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
مرد زن را دید که می خندد و کودکش را دید که شیر می نوشد.
بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت.
خدا شوق مرد را دید و خندید.
وقتی خدا خندید ، پرنده  بازگشت و بر شانه مرد نشست.
خدا گفت:با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.
خدا دید که در زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است  که خیس نشود.
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید  شاخه گلی را می کارد.
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود چون دیگرغیر از او هیچکس  تنها نبود.