داستان کوتاه شطرنج

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! برای آخرين بار می گم… خوب گوش كن تا ياد بگيری...

- آخه تا كی می خوای به اين پنجره زل بزنی؟ اگه اين بازی را ياد بگيری، هم از شر اين پنجره
راحت می شی، هم می تونی با اين هم سن و سالهای خودت بازی كنی… مثل اون دوتا.. می بينی؟
- آهای ! با توام ! می شنوی؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكی كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه می تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدری... خلاصه مهره اصلی همينه.. فهميدی؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدری حركت می كنن.. و اين رديف جلويی هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- می بينی! درست مثل يك ارتش واقعی! هم می تونی به دشمن حمله كنی .. هم از خودت دفاع كنی..
ديدی چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتی يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چی؟؟؟ اونا تو بازی نيستن؟؟!!

شاعر بزرگ کشورمان زنده یاد منوچهر آتشی

زندگی نامه‏ ی خود نوشت:

من، منوچهر آتشی، این‏طور که مادرم می‏گفت -نه شناسنامه‏ ام-در یکی از شب‏های‏ سال ۱۳۱۲شمسی در خانه ای در روستای «دهرود» (از بلوک پشتکوه دشتستان) زاده شدم. هم‏زمان با تولّد من، «زرد پوشان شرور» رضا شاهی، هجوم به منطقه‏ ی جنوب را آغاز کرده‏ بودند تا«گردنکشان» یا در مواقع «گردنان» روستاها را بشکنند و «خان» ها را درهم بکوبند. اما آن‏چه بعدها دریافت من شد، این بود که«خان» های واقعی در تبعید هم خان ماندند و صاحب‏ ملک در بالا جای کشور شدند و دیری نگذشت که باز در کسوت‏ خان به جنوب برگشتند. ولی‏ پدربزرگ مادری من که مردی نیمه کدخدا،ن یمه ریش سفید و بزرگ خانواده‏ ی زنگنه‏ های‏ تخته قاپوشده‏ ی ما بود،در تبعید در ارومیه، ناشناس و آواره مرد و ما تا آخر نفهمیدیم خاکش‏ و دخمه‏ اش کجاست.مادرم می‏گفت که تو شیرخواری بودی که ما آواره‏ ی کوه و دره‏ ها شدیم‏ (از بیم شبیخون سربازان رضا شاه) و شب‏ها در دره‏ ها، می‏خفتیم و جرات نمی‏کردیم، آتش‏ روشن کنیم. با این حساب تولد من-چه ۱۳۱۰شناسنامه باشد،چه ۱۳۱۲ثبت شده در قرآنی که با تاراج‏ رضا شاهی تاراج شد، واقعا در کوچ طایفه خزان‏ زده‏ ی آدم‏ها بود. چند سال بعد که آمدیم کمی‏ آرام بگیریم، یادم می‏آید که من و مادرم مانده بودیم و یک کرور دشمن، و پدر پس از گذراندن‏ مدتی در تبعید،به توصیه‏ ی فرمانده معروف مهاجمان رضا شاهی رفته بود که کارمند دولت شود -و شده بود کارمند ثبت احوال،در یکی از روستاهای اطراف لارستان فارس به نام‏ «علامرودشت»از توابع لامرد. پس از مدتی کوتاه،خویشان مادر پدرم،که از«سمل» بودند،به یاری ما شتافتند و من در پنج‏ سالگی شدم شبان خود خواسته‏ ی بره‏ های عموها، با بچه‏ های هم سن و سالم از صبح،با چاشتبندی کوچک از نان‏ وخرما -و گاهی پنیر- به تپه‏ های اطراف ده می‏رفتیم و«مندال» می‏چراندیم. مندال یعنی بره ‏ها و کره‏ های کوچک و از همان‏جا نه تنها با وحشت گرک، که‏ با خیال غول‏ وپری هم آشنا شدم. شاید هنوز هم-مثل همان بچه‏ های هم‏سن و سال‏ام- دیگران باور نکنند که من پری‏ها را می‏دیدم. غروب می‏دیدم‏شان که رقص‏ کنان با موی‏ برهنه،جلوی من -و انگار تنها من-حلقه‏ زده بودند و می‏رقصیدند و ما هرگز به آن ها نمی‏رسیدیم. باری پدر،هر از چند ماهی سری به ما می‏زد و برمی‏گشت به محل دوردست کار خود، در مواردی هم فقط پولی توسط «فراش» خود می‏فرستاد و ما حال چهار نفر شده بودیم (مادرم، برادرم نوذر و خواهرم هاجر-که بعدها در همان دیار غربت (لامرد)،سرخک هلاکش کرد) و در همین حوالی بود که از پچپچه‏ های مادر و زن‏ عموها و فراش پدرم، معلوم شد که پدر قصد تجدید فراش داشته، و شاید هم آن را عملی کرده است. این بود که مادر پیام داد که« یا بیا ما را هم ببر یا فرزندانت را بردار و برو تا من هم به خانه‏ ی برادرانم در دهرود برگردم». که باید به مدرسه می‏رفتم و مدرسه‏ ای در کار نبود.و پدر آمد و همه‏ ی ما را برد.در علامرودشت لامرد، زمانی چشم بازکردم ناچار مرا به مکتب‏خانه فرستادند؛مکتب‏خانه‏ ای که ملای آن مردی یک چشم و آبله‏ رو بود و در تعزیه‏ ها،نقش حر را بازی می‏کرد. من در آن مکتب‏خانه قرآن و جوهری و تا حدودی گلستان سعدی را آموختم. اما روزگار سر آرامش نداشت و زمان به سمت شهریور ۱۳۲۰می‏لنگید و بالاخره،آتش درگرفت.رضا شاه را که بردند،تمامی عشایر فارس یاغی و مدعی شدند و به تصرف شهرها، بخش‏ها و روستاها یورش بردند و علامرودشت هم یکی از این مناطق بود…بعد از پایان سیکل اول به دانشسرای مقدماتی شیراز رفتم و معلم شدم… در۱۳۴۳لیسانس گرفتم و به بوشهر برگشتم…از سال ۴۶و ۴۷به قزوین و تهران منتقل‏ شدم..

مجله زبان و ادبیات آذر ۱۳۸۴شماره ۲۱صفحه

 بر کنده ی تمام درختان جنگلی
 نام ترا به ناخن برکندم
 اکنون ترا تمام درختان
 با نام می شناسند
نام ترا به گرده ی گور و گوزن
 با ناخن
پلنگان بنوشتم
 اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
 با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
 گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
 صبح بهار نام ترا
 به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
 ای بی خیال مانده
ز من دوست
دیگر ترا زمین و زمان
 از برکت جنون نجیب من
 با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
 در واپسین غروب بهار
 نام مرا به خاطر بسپار