
زندگی نامه ی خود نوشت:
من، منوچهر آتشی، اینطور که مادرم میگفت -نه شناسنامه ام-در یکی از شبهای سال ۱۳۱۲شمسی در خانه ای در روستای «دهرود» (از بلوک پشتکوه دشتستان) زاده شدم. همزمان با تولّد من، «زرد پوشان شرور» رضا شاهی، هجوم به منطقه ی جنوب را آغاز کرده بودند تا«گردنکشان» یا در مواقع «گردنان» روستاها را بشکنند و «خان» ها را درهم بکوبند. اما آنچه بعدها دریافت من شد، این بود که«خان» های واقعی در تبعید هم خان ماندند و صاحب ملک در بالا جای کشور شدند و دیری نگذشت که باز در کسوت خان به جنوب برگشتند. ولی پدربزرگ مادری من که مردی نیمه کدخدا،ن یمه ریش سفید و بزرگ خانواده ی زنگنه های تخته قاپوشده ی ما بود،در تبعید در ارومیه، ناشناس و آواره مرد و ما تا آخر نفهمیدیم خاکش و دخمه اش کجاست.مادرم میگفت که تو شیرخواری بودی که ما آواره ی کوه و دره ها شدیم (از بیم شبیخون سربازان رضا شاه) و شبها در دره ها، میخفتیم و جرات نمیکردیم، آتش روشن کنیم. با این حساب تولد من-چه ۱۳۱۰شناسنامه باشد،چه ۱۳۱۲ثبت شده در قرآنی که با تاراج رضا شاهی تاراج شد، واقعا در کوچ طایفه خزان زده ی آدمها بود. چند سال بعد که آمدیم کمی آرام بگیریم، یادم میآید که من و مادرم مانده بودیم و یک کرور دشمن، و پدر پس از گذراندن مدتی در تبعید،به توصیه ی فرمانده معروف مهاجمان رضا شاهی رفته بود که کارمند دولت شود -و شده بود کارمند ثبت احوال،در یکی از روستاهای اطراف لارستان فارس به نام «علامرودشت»از توابع لامرد.
پس از مدتی کوتاه،خویشان مادر پدرم،که از«سمل» بودند،به یاری ما شتافتند و من در پنج سالگی شدم شبان خود خواسته ی بره های عموها، با بچه های هم سن و سالم از صبح،با چاشتبندی کوچک از نان وخرما -و گاهی پنیر- به تپه های اطراف ده میرفتیم و«مندال» میچراندیم. مندال یعنی بره ها و کره های کوچک و از همانجا نه تنها با وحشت گرک، که با خیال غول وپری هم آشنا شدم. شاید هنوز هم-مثل همان بچه های همسن و سالام- دیگران باور نکنند که من پریها را میدیدم. غروب میدیدمشان که رقص کنان با موی برهنه،جلوی من -و انگار تنها من-حلقه زده بودند و میرقصیدند و ما هرگز به آن ها نمیرسیدیم.
باری پدر،هر از چند ماهی سری به ما میزد و برمیگشت به محل دوردست کار خود، در مواردی هم فقط پولی توسط «فراش» خود میفرستاد و ما حال چهار نفر شده بودیم (مادرم، برادرم نوذر و خواهرم هاجر-که بعدها در همان دیار غربت (لامرد)،سرخک هلاکش کرد) و در همین حوالی بود که از پچپچه های مادر و زن عموها و فراش پدرم، معلوم شد که پدر قصد تجدید فراش داشته، و شاید هم آن را عملی کرده است. این بود که مادر پیام داد که« یا بیا ما را هم ببر یا فرزندانت را بردار و برو تا من هم به خانه ی برادرانم در دهرود برگردم». که باید به مدرسه میرفتم و مدرسه ای در کار نبود.و پدر آمد و همه ی ما را برد.در علامرودشت لامرد، زمانی چشم بازکردم ناچار مرا به مکتبخانه فرستادند؛مکتبخانه ای که ملای آن مردی یک چشم و آبله رو بود و در تعزیه ها،نقش حر را بازی میکرد. من در آن مکتبخانه قرآن و جوهری و تا حدودی گلستان سعدی را آموختم. اما روزگار سر آرامش نداشت و زمان به سمت شهریور ۱۳۲۰میلنگید و بالاخره،آتش درگرفت.رضا شاه را که بردند،تمامی عشایر فارس یاغی و مدعی شدند و به تصرف شهرها، بخشها و روستاها یورش بردند و علامرودشت هم یکی از این مناطق بود…بعد از پایان سیکل اول به دانشسرای مقدماتی شیراز رفتم و معلم شدم… در۱۳۴۳لیسانس گرفتم و به بوشهر برگشتم…از سال ۴۶و ۴۷به قزوین و تهران منتقل شدم..
مجله زبان و ادبیات آذر ۱۳۸۴شماره ۲۱صفحه
بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند
نام ترا به گرده ی گور و گوزن
با ناخن
پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده
ز من دوست
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار