چه خوش است در این دشت های سمل

دشتی که گلهای سرخ و سفید

به هوای دیدن باران

سر از خاک بیرون می آرند

گندم های خوشه کرده ی سبزش

که با وزیدن باد بهاری

اندام های خود را به رقص می اندازند

بلبلانی که با شنیدن صدایشان

مست تر از انسان می نوش می شوی

تپه هایی که گل های سرخ و شب بو

خوش رنگترین رنگها را

برای ذهنت به ارمغان می آورد

گل شب بویی که بویش دلت را بهاری می کند

چه خوش است با اسبی سپید

تا توانی بتازی

در این دشت خیالی

وقتی که قطره های باران

دل بابا را به سمت گندم های

تازه سر از خاک در آورده می برد

وقتی که برق شادی را

از آن چشمهای قهوه ایش می بینم

آن وقت است که می گویم

این است فصل بهار

سمل من...                                                  (  از یه سملی)

 چقدر سخته عاشق جایی باشی که ازش دوری.

عکس سمل در فصل زمستان

 

 ...