دشت و آسمان هردو باهم زیبا اند

تنها و یگانه با طبیعت
اکنون بهار و خزان شادمانه بر من می گذرد
بادها گیسوان سبزفام مرا نوازش میکنند
و من خورشید و دشت را می نگرم
سایه سار من پناه گاه رهگذران
من تک درخت تنها
ایستاده بر کنار کوره راه زمان
آدمیانی را می نگرم
که در لابلای چرخ دنده های عصر جدید
افتان و خیزان به پیش می روند
بیاد می آورم
زمانی من نیز یکی از آنها بودم
اما لحظه ای رسید که در خود فرو رفتم
و تک درختی شدم
و سرگذشت من پندی برای آنان
کوره راه زمان را پایاینی نیست
بیایید با طبیعت یکی شویم

اسمان که ابری باشد
می چسبد
قدم زدن در کوچه های خلوت
تنهایی
باد می برد همه چیز را از ذهنم
تو می مانی
صورتم خیس می شود
خدایا!
من گریه می کنم یا آسمان!؟

با وجودی که مرگ می بارد
بر سر دشت های آبادی
آسیابان هنوز می خواهد
زندگی را برای آبادی
...
آسيابان اگر چه مي بيند
وسعت فصل خشکسالی را
به بهاری دوباره می خواند
غربت سفره های خالی را
با سلام