برای سمل
تو آن سرزمینی هستی که
چشم هایم را برایش خیس می کنم
برای روزی که
بیننده ی تو شود
تو آن سرزمینی هستی که
قدم هایم را استوارتر بر میدارم
برای روزی که
پا روی خاک مقدست گذارم
تو همان دیار دور ز چشمم ولی نزدیک به قلبم هستی
قلبی که همه دم برایش در حال طپش است...
تو سرزمین منی ...سرزمینی پر از
خاطرات تلخ و شیرین
پر از آوازهای زیبا و دلنشین از تمام کوه و
دشت زارهای چه روزی سبز و
چه روزی خشک...
ولی می دانم
هستی همیشه و تا ابد در اینجا
هستی
درون همین قلب...
( مسیح گل)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:6 توسط مسیح گل
|
با سلام