برای سمل


تو آن سرزمینی هستی که

چشم هایم را برایش خیس می کنم

برای روزی که

بیننده ی تو شود

تو آن سرزمینی هستی که

قدم هایم را استوارتر بر میدارم

برای روزی که

پا روی خاک مقدست گذارم

تو همان دیار دور ز چشمم ولی نزدیک به قلبم هستی

قلبی که همه دم برایش در حال طپش است...

تو سرزمین منی ...سرزمینی پر از

خاطرات تلخ و شیرین

پر از آوازهای زیبا و دلنشین از تمام کوه و

دشت زارهای چه روزی سبز و

چه روزی خشک...

ولی می دانم

هستی همیشه و تا ابد در اینجا

هستی

درون همین قلب...

( مسیح گل)


لحظاتی تا مرگ...

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام

و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد


تو و من کجا هستم

ﺗﻮ ﻭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ؟ ﭘﺴﺮﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﺳﯿﺮﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﺍﺵ ﺑﻮ ﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻃﻨﺎﺏ ﻗﻼﺩﻩ ﺳﮕﯽ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺷﺖ . ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺶ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻣﺘﻠﮑﯽ ﺁﺏ ﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﺰﺩﺍﯼ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺭﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺳﮕﺶ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺩﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﺠﯿﺠﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﻟﻮﺵ ﻣﯿﺸﺎﺍﺍﺍ ﭘﺸﺮﮎ ﺷﯿﻄﻮﻥ . ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ ﻧﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﯾﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﮑﺮ ﺫﮐﺮﺵ ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺴﺖ ﻓﻮﺩ ﺷﯿﮏ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﭘﺸﺘﺶ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺭﻭﺳﺮﯾﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺩﺧﺘﺮ ﺣﺘﯽ ﻣﺰﻩ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﺶ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﻣﺸﮑﯿﺶ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯿﺶ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﺦ ﺩﻫﺪ . ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻟﮑﯽ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺳﺎﻣﺴﻮﻧﮓ ﮔﺎﻟﮕﺴﯿﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﯿﻒ ﭼﺮﻣﯿﺶ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺖ ﺧﺎﻟﺺ ﺷﺘﺮ ﻣﺮﻍ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﺗﻮﺟﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺟﺬﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﮐﻨﺪ . ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﻞ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ . ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ ﭘﯿﺘﺰﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻮﺵ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﻣﺮﯾﻀﺶ ﻭ ﻫﺸﺖ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﭘﻮﻝ ﻋﻤﻠﺶ ﺑﻮﺩ .

عید مسلمین

الهی فطرمان را فاطر ؛ ایمانمان را فاخر ؛ روح مان را طاهر ؛ و امام مان را ظاهر بگردان. طاعات و عبادات همه عزیزان بخصوص هم ولایتی های سملی مورد قبول درگاه احدیت. عید سعید فطر بر همه شما عزیزان مبارک.

بابا معنی سیاست چیست؟


پسرك دوان دوان از مدرسه برمي گشت و كوچه های باریک لندن را يكي پس از ديگر پشت سر گذاشته و به سوي خانه شيطنت كنان مي دويد، به محض اينكه وارد منزل شد، پدر را ديد، سلام كرد و پرسيد؟

"پدرجان در مورد سياست چه ميدوني؟ من براي درس فردا نياز دارم كمي در اين مورد بدونم "

پدر جواب داد.

" خب پسرم" و بعد كمي فكر كرد و ادامه داد

" اجازه بده برات مثالی بزنم "

" گوش ميكنم پدرجان "

 و پدر ادامه داد.

"به عنوان مثال در خانواده ما من كه پدر شما هستم نقش سيستم اقتصادي را دارم. چون من مسئول تامين نيازهاي مالي خانواده هستم . مادر نقش دولت را دارد چون او همه چيز را كنترل  ميكند و مسئول برنامه ريزي همه امور زندگي است. خانم خدمتكار به عنوان نيروي كار و به حركت در آورنده برنامه هاي مختلف و نياز هاي خانواده است. شما پسرگل من به عنوان مردم هستيد چون وظيفه يادگيري را بعهده داريد و جوابگو هستيد و برادر كوچك تو نقش آينده را دارد چون هنوز خيلي كوچك است و نياز به مراقبت زيادي دارد يعني بايد همه اين سيستم كه به آن خانواده گفته ميشود به او خدمت رسانی کرده تا رشد كند و نقش خود را آینده  بدست آورد".

پدر در چشمان پسر نگاهي كرد و همراه با لبخندي گفت ،

" ببين پسر جان اداره اين مجموعه را سياست ميگويند ، در سطح يك كشور هم همينطور است فقط دامنه آن بزرگتر است ".

و در حاليكه پدر با رضايتمندي صداي خود را صاف مي كرد پرسيد،

" خب پسرم مفهوم آن برايت مشخص شد؟"

پسرکه توضيحات پدر را بطور  كامل نفهميده بود جواب داد.

"خب پدر جان،  نميدونم، اما در مورد آنچه گفتيد فكر ميكنم".

شب از نيمه گذشته بود و همه در جاي خود به خواب رفته بودند . پسر از صداي گريه برادر كوچك خود از خواب خوش بيدار شد و نگاهي به اطراف كرد ، مادر درخواب عميق بود اما بنظر ميرسيد جاي پدر خالي بود . از جاي خود بلند شد و همه اطاق ها را برانداز كرد. خبري از پدر نبود، به طبقه پايين ساختمان رفت ، نوري ضعيف سوسو ميزد. پسر نزديك و نزديك تر شد. نوري ضعيف از اطاق خدمتكار از شكاف درب، روي ديوار روبرو خطي روشن انداخته بود. پسرك نزديك شد و دزدانه به داخل اطاق نگاه كرد . پدر را ديد كه با خانم خدمتكار مشغول تفريح بودند و ... .

پسرك با خود گفت .

"بهتر است برگردم ".

پسر آهسته برگشت و روي تخت خود دراز كشيد اما بنظر مي رسيد خواب از چشمش دور شده بود. بهر حال اشعه هاي طلايي خورشيد بتدریج همه جا را روشن مي ساخت و آغاز روز ديگري را نويد مي داد.

- خانم خدمتكار طبق برنامه هميشگي ميز را مرتب كرده و صبحانه را براي صرف آماده كرده بود . همه افراد خانواده دورميز جمع شدند و پس از سلام و صبح بخير آماده صرف صبحانه می شدند. پسرك كه به نظر ميرسيد از نيمه شب تا صبح نخوابيده و فكرمي كرده، رو به پدر كرد و گفت :

"پدر جان من حالا فكر ميكنم  معني سياست كه همان مديريت اداره يك مجموعه است را خوب فهميدم".

پدر در حاليكه لبخندی از رضايت بر لبانش نقش بسته بود خواست چيزي بگويد اما مادرش پيش دستي كرد و گفت:

"آفرين پسر خوبم، من هميشه تورا باهوش مي ديدم . تو در درس خيلي موفق خواهي بود و پدر به دنبال مادر ادامه داد

"عاليه پسرم".

 پسر نگاهي به مادر كرد و پس از سكوتي سرد و كوتاه ادامه دارد.

" وقتي سيستم اقتصادي با نيروي كاردر تاريكي و سكوت در هم مي آميزد و او را  به بهره كشي وا ميدارد و  دولت كه مسئولیت اجراي سيستم کشور ميباشد در خواب عميق است، پس سيستم اقتصادي در حضور مردم آينده را كه نياز به آن همه برنامه ريزي و خدمت رسانی دارد در بستري پر از ادرار و مدفوع به حال خود رها كرده و در پس سكوت سنگينشب و خواب و بي خبري دیگران، آن كار ديگر ميكند" .

سكوتي سنگينی فضا را در بر گرفت. تنها مادر و بچه خردسال چيزي نفهميدند.

بهر تقدير روزي تازه شروع شده بود هر كدام به دنبال نقش خود و شب ها هميشه بدنبال روزها..........

پايان

مترجم

مصطفی امینی ولاشانی

واماندگی جوامع

سلامی گرم و صمیمی خدمت هم ولایتی های سه محلی همانطور که از عنوان مطلب پیداست اکثر جوامعی که نتوانستند در زندگی اجتماعی پیشرفتی داشته باشند علل و عواملی ست که مردمانش نتوانستن منطقی کنار هم بنشینند و آینده خود و فرزندانشان را ترسیم کنند.حالا با این مقدمه چه باید کرد که روستای سمل که حتی بدون عنوان نام جداگانه دورنمایی درخشان با هم فکری و دوراندیشی برای حال و آینده ی بهتر و در خور شأن و منزلت مردمانش داشته باشید که معمولا در گذشته بین مناطق شاخص بوده و الان متاسفانه با کج فهمی عده ی مانع رشد و جایگاه واقعی روستا میشوند. شوراها می توانند این لینک را انجام دهند مردم خودشان از شوراها بخواهند اعضاء شورا افرادی با سواد و دوراندیش باشند و از هر گونه قومیت و محلی گری پرهیز کنند خواسته های شخصی و سلایق فردی دوری شود و با هم فکری و لابی گری در استان که کم هم نیستند از مسوولین کمک گرفته شود.در آخر مثالی بزنم برای شروع کار شورای محترم گلنگون و سمل جنوبی بین دو محل مجموعه ورزشی قابل پیش بینی و برنامه ریزیست تلاش وافر داشته باشند. ان شاالله به امیدی روزی که مهاجرت از روستا کم شود و حداقلی ببینیم پیشرفت در امورات روستا میشود میشود میشود همت کنید دوستان جوانان عزیزان آیندگان به ما چه خواهند گفت .

سرخ پوست و هواشناسی


رييس جوان قبيله كه هيچ تجربه‌ای در اين زمينه نداشت، جواب ميده «برای احتياط بريد هيزم تهيه كنيد» بعد ميره به هواشناسي زنگ ميزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پيشه؟»

مردان قبيله سرخ پوست از رييس جديد می پرسند:

 

Winter is hard on you before

 

«آيا زمستان سختی در پيش است؟»

 

رييس جوان قبيله كه هيچ تجربه‌ای در اين زمينه نداشت، جواب ميده «برای احتياط بريد هيزم تهيه كنيد»

 

بعد ميره به هواشناسی  زنگ ميزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پيشه؟»

 

پاسخ: «اينطور به نظر مياد»…

 

پس رييس به مردان قبيله دستور ميده كه بيشتر هيزم جمع كنند

 

و براي اينكه مطمئن بشه يه بار ديگه به  هواشناسي زنگ ميزنه:

 

«شما نظر قبليتون رو تاييد می كنيد؟» پاسخ: «صد در صد»

 

رييس به همه افراد قبيله دستور ميده كه تمام توانشون رو برای جمع آوری هيزم بيشتر صرف كنند.

 

بعد دوباره به هواشناسی زنگ ميزنه: «آقا شما مطمئنيد كه امسال زمستان سردی در پيشه؟»

 

پاسخ: بگذار اينطوری بگم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!!!

 

رييس: «از كجا می دونيد؟»

 

 پاسخ: «چون سرخ پوست ها ديوانه وار دارن هيزم جمع می كنن!!

 

خيلی وقتها ما خودمان مسبب وقايع اطرافمان هستيم.

شب قدر

ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ؟ ﺷﺐﻫﺎﯼ ﻗﺪﺭ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﺣﻖ ﻭ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﭘﯿﻤﻮﺩﻥ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺳﺖ . ﺷﺐ ﻗﺪﺭ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﻇﺎﻫﺮ ﻭ ﺑﺎﻃﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺁﻟﻮﺩﮔﯽ . ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺷﺐ ﺯﺍﺭﯼ ﻭ ﺳﺒﮏ ﺷﺪﻥ ﺭﻭﺡ ﺍﺯ ﺑﺎﺭ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﺳﺖ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪﻫﺎ ﺍﺳﺖ . ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﻫﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﺍﻣﻮﺭ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺷﻮﯾﻢ . ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﭘﺎﮐﯽﻫﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ﻣﻨﺠﻼﺏ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﻭﺍﺭﺳﺘﮕﯽ ﻧﺮﺳﺎﻧﯿﻢ . ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺷﺐِ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺗﻼﻭﺕ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﺮﮐﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺷﮑﻮﻫﻤﻨﺪ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ . ﺑﻪ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺍﯾﺴﻨﺎ، ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺁﯾﺎﺕ ﻭ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺑﻌﺎﺩ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ )ﻉ ( ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﯾﺎ ﺑﻌﻀﺎً ﭘﺮﺳﺶﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺋﻤﻪ )ﻉ ( ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﭘﯿﺶ ﺭﻭ ﺗﻼﺵ ﺷﺪﻩ ﺿﻤﻦ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻋﻠﻞ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺐﻫﺎﯼ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﭘﺮﺳﺶﻫﺎﯼ ﻣﻄﺮﺡ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻧﯿﺰ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ : - ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺷﺐﻫﺎ " ﻗﺪﺭ" ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﻋﻠّﺖ ﻭ ﺭﯾﺸﻪ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺳﺖ : ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﻘﺪﺭﺍﺕ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﻣﻌﯿﻦ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﯾﺎﺕ 3 ﻭ 4 ﺳﻮﺭﻩ ﺩُﺧﺎﻥ ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﺪ : ﺇِﻧَﺎ ﺍَﻧْﺰَﻟْﻨﺎﻩُ ﻓِﯽ ﻟَﯿْﻠَﺔٍ ﻣُﺒﺎﺭِﮐَﺔٍ ﺍِﻧَﺎ ﮐُﻨَﺎ ﻣُﻨْﺬِﺭﯾﻦَ ﻓِﯿﻬﺎ ﯾُﻔْﺮَﻕُ ﮐُﻞُّ ﺃَﻣْﺮٍ ﺣَﮑﯿﻢٍ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺒﯿﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﭘﺮ ﺑﺮﮐﺖ ﻧﺎﺯﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻧﺬﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺍﻣﺮﯼ ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﺣﮑﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻭ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ . ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ؟ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ : ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺗﺮﺩﯾﺪﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﺪ : ﺷَﻬْﺮُ ﺭَﻣَﻀﺎﻥَ ﺍَﻟَّﺬِﯼ ﺍُﻧْﺰِﻝَ ﻓِﯿﻪِ ﺍﻟْﻘُﺮْﺁﻥُ ﻫُﺪًﯼ ﻟِﻠْﻨّﺎﺱِ ﻭَ ﺑَﯿِﻨﺎﺕِ ﻣِﻦَ ﺍﻟْﻬُﺪﯼ ﻭَ ﺍﻟْﻔُﺮْﻗﺎﻥِ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﻪﻫﺎﯼ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﻭ ﺟﺪﺍﮐﻨﻨﺪﻩ ﺣﻖ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻞ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﺩﺭ ﺳﻮﺭﻩ ﻗﺪﺭ ﻧﯿﺰ ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﺪ : ﺇِﻧﺎ ﺍَﻧْﺰَﻟْﻨﺎﻩُ ﻓِﯽ ﻟَﯿْﻠَﺔِ ﺍﻟْﻘَﺪْﺭ ﻣﺎ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﻧﺎﺯﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺁﯾﻪ ﺷﺮﯾﻔﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ : ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺷﺐﻫﺎﯼ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ، ﺷﺐ ﻗﺪﺭ ﺍﺳﺖ ﺗﻔﺴﯿﺮﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ : -1 ﺷﺐ ﺍﻭﻝ، ﺷﺐ ﻗﺪﺭ -2 ﺷﺐ ﻫﻔﺪﻫﻢ -3 ﺷﺐ ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ -4 ﺷﺐ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﯾﮑﻢ -5 ﺷﺐ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺳﻮﻡ -6 ﺷﺐ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﻔﺘﻢ -7 ﺷﺐ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻧﻬﻢ التماس دعای عزیزان در این شب های خوب رحمت خدا ان شاالله تندرست باشید.

برای سمل

برای سمل


همیشه دوستت خواهم داشت


تا زمانی که


این جان در بدن با تداعی خاطراتت سپری می کند...



فقیران ثروتمند

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

 

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:


عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.


ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

حکایت

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

روزه

روزه یعنی پرهیز از خوردن و یا آشامیدن.انواعی از روزه بخشی از کردارهای دینی در برخی ادیان، مذاهب و مکاتب است مانند اسلام، مسیحیت، یهودیت، بودیسم و بهائیت و جز آن‌ها. سودها و ضررهای روزه گلوکز منبع اصلی تامین انرژی بدن است و برای سلامت مغز حیاتی است. هنگامی که بدن بیش از ۴ تا ۸ ساعت از دریافت گلوکز منع شود بدن به جای گلوکز از کبد ماده گلیکوژن که حالت ذخیره‌ای گلوکز است را استفاده می‌کند. در این وضعیت بدن بخشی از پروتین خود را نیز برای جبران کمبود سوخت مصرف می‌کند. این حالت تا حداکثر ۱۲ ساعت می‌تواند ادامه داشته باشد. پس از آن بدن از گلیکوژن موجود در عضلات استفاده می‌کند و تا چند روز از این منبع به دوام خود ادامه می‌دهد. اگر همچنان گلوکزی به بدن نرسد بدن در این هنگام به سوزاندن چربی‌های بدن روی می‌آورد. بدن چربی‌ها را به کتن تبدیل می‌کند و کتن به عنوان سوخت مغز تا رسیدن گلوکز استفاده می‌شود. عوارض مثبت محدودکردن کالری پژوهش نشان می‌دهد محدودکردن کالری بصورت روز در میان مزایایی برای سلامتی دارد. مزایایی شامل کاهش ریسک سرطان، بیماریهای قلبی، دیابت، مقاومت انسولین، اختلالهای سیستم ایمنی، و به طور کلی کند کردن روند پیری، و یک ارتباط احتمالی با افزایش مدت زندگی.[۱] در کنار مزایای بهداشتی، پژوهش توسط ولتر لانگو، پرده از ارتباطی احتمالی بین روزه گرفتن و بهبود بازده شیمی‌درمانی برداشته‌است.[۲][۳][۴]بنا بر گفتهٔ دکتر مارک پی. متسن، رییس آزمایشگاه علوم عصبی در انستیتو ملی پیری آمریکا، روزه گرفتن به تناوب و روز در میان ، همچون محدودکردن کالری اثرات مثبتی در موشها دارد، [۵]و بررسی کوچکی که در دانشگاه ایلینوی در شیکاگو بر انسانها انجام شده همان اثرات را نشان می‌دهد[۶]. بنا بر آکادمی ملی علوم آمریکا، دیگر مزایای بهداشتی عبارت اند از مقاومت در برابر استرس، افزایش حساسیت به انسولین، کاهش ناخوشی و افزایش طول عمر.[۷][۸]البته پژوهشهای بلندمدت در انسانها انجام نشده‌است. اثرات جنبی آن این بود که شرکت کنندگان طی دوره سه هفته‌ای احساس بدخویی می‌کردند. بنا بر مطالعه‌ای توسط دکتر اریک راووسین، «روزی گرفتن متناوب ممکن است آلترناتیوی برای محدودیت رژیمی بلندمدت برای افزایش طول عمر باشد».[۹]انجام روزهٔ ارتدوکس یونانی باعث بهبود وضعیت لیپید خون می‌شود، کلسترول کلی و LDL را کاهش داده و نسبت LDL به HDL را کم می‌کند. یک کاهش قابل توجه آماری در کلسترول HDL هم مشاهده شده‌است. این نتایج اثر مثبت احتمالی را بر سطوح چاقی افرادی که چنین دوره‌های روزه‌ای را انجام می‌دهند به ذهن متبادر می‌کند.[۱۰]مجله بوستون گلوب، کم خطرترین نوع روزه را روزهٔ ۱۲ ساعته‌می‌داند و معتقد است پس از آن هم باید مواد کربوهیدرات‌دار مصرف شود.[۱۱] روزه سبب افزایش سرعت عمل ذهن، افزایش ظرفیت یادگیری،[۱۲] افزایش آگاهی روحی و آرامش جسم، ذهن و احساسات می‌شود.[۱۳] پس از یک تا سه روز روزه‌گرفتن، فرد منطقی‌تر فکر می‌کند و سریع‌تر تصمیم‌گیری می‌کند.[۱۲]بسیاری پس از روزه‌گرفتن، دردهای گذشته را فراموش می‌کنند و دید مثبت‌تری به آینده پیدا می‌کنند.[۱۳]دفع سموم بدن (به گفتهٔ پائول براگ)،[۱۲] پاکسازی رگ‌ها و جلوگیری از بیماری‌های قلبی و کاهش خطر ابتلا به دیابت، آلزایمر،[۱۴] از دیگر فواید روزه‌است.طبق تحقیقات محققان انستیتوی قلب مرکز پزشکی اینترمونتین ‏(en)‏، روزه سبب کاهش ابتلا به بیماری شریان‌های کرونری و دیابت می‌شود، و در تولید هورمون رشد نیز تأثیر دارد. این هورمون از عضلات حفاظت و تعادل متابولیسمی را حفظ می‌کند، پاسخی که با روزه تحریک و تسریع می‌شود. پروفسور بنجامین هورن مدیر این گروه تحقیقاتی معتقد است روزه‌گرفتن می‌تواند روزی به عنوان راه حلی برای پیشگیری از بیماری شریان‌های کرونری و دیابت تجویز شود.[۱۵] عوارض منفی محدودکردن کالری و آب نیاشامیدن آب به مدت طولانی باعث خشکی دهان، تشنگی مفرط، سردرد، خستگی، سرگیجه، کاهش ادرار و غلیظتر شدن آن، ضعف ماهیچه، کاهش انعطاف پذیری پوست، گودی چشم، کاهش عرق، افزایش ضربان قلب، کاهش فشار خون، هذیان گویی، کاهش سطح هوشیاری، یبوست و سنگ کلیه می شود.[۱۶]از عوارض روزه ضعف و افت فشار خون است و علائم آن افزایش تعریق، ضعف، خستگی، کم شدن انرژی، سرگیجه به‌ویژه هنگام برخاستن، ظاهر رنگ پریده و احساس افتادن است که این علائم بیشتر هنگام بعد از ظهر اتفاق می‌افتد.[۱۷]روزه در برخی از بیمارانی که دوزهای خاصی از استامینوفن را به صورت متناوب مصرف می‌کنند می‌تواند موجب مسمومیت‌های استامینوفنی شود.[۱۸].سردرد (محتملا نشی از کم شدن مایعات و کافئن بدن)، کم شدن آب بدن، و کم خوابی (ناشی از اختصاص ساعات طولانی به عبادت) برخی از عوارض منفی روزه در ماه رمضان هستند که البته تاثیراتی گذرا می‌باشند. [۱۹] بر اساس یک بررسی جامع، تحقیقات محققان نشان می‌دهد روزه باعث تغییرات قابل توجهی در سوخت و ساز بدن می‌شود، اما آنها تعداد کمی از مشکلات سلامتی ناشی از روزه را یافته‌اند. این مطالعات حاکی از افزایش تحریک پذیری و بروز سردرد با بیخوابی و رخوت در موارد عدیده‌ای است. همچنین اختلال در تعادل مایعات در بدن از عوارض روزه‌است اما به گفتهٔ آنان، این اختلال هیچگونه اثرات زیانبخش ثابت شده‌ای بر بدن ندارد.[۲۰]به گفته برخی پژوهشگران، گرچه روزه در ماه رمضان برای افرادی که از سلامتی جسمانی برخوردارند بی خطر است ولی کسانی به بیماریهای گوناگون دچار هستند باید با پزشک خود مشورت کنند و از توصیه‌های علمی در این زمینه پیروی نمایند.[۲۱] با این حال، بسیاری از کسانی که از روزه گرفتن معذور هستند، به دلیل رسوم محلی یا علل مختلف شخصی تصمیم به روزه گرفتن می‌گیرند.[۲۲]روزه در ماه رمضان برای بیماران مبتلا به زخم معده در حالت کلی‌ ممکن است خطرناک باشد[۲۳]. روزه موجب دفع بیشتر نسبت به حالت طبیعی هماتوکریت، کراتینین، سروم آلبومین، سروم اوره می‌شود، همچنین توانایی شناختی در طول زمان روزه کاهش یافته سردرد و بدخلقی نیز افزایش می‌یابد گروهی از محققان کمبود خواب که به خاطر سحری رخ می‌دهد را بی‌تاثیر نمی‌دانند. همچنین میزان مراجعه به اورژانس در ماه رمضان به طرز قابل ملاحظه‌ای میان مسلمانان افزایش می‌یابد[۲۰] همچنین پژوهشی در الجزایر اشاره می‌کند که در روزهای عادی سال مردم در یک وعده مقادیر زیادی گوشت که کلسترین زیادی دارد ولی سبزیجات اندکی می‌خورند. این وضعیت در در ماه رمضان به بشترین حد خود می‌رسد، مردم برای بیش از ده ساعت در طول روز نمی‌خورند و نمی‌آشامند، و در بعد از ظهر بعد اش تا آن جا که بتوانند می‌خورند و می‌آشامند، و این منجر به غلیظ شدن صفرا می‌شود و محتملاً میزان ابتلا به سنگ کیسه صفرا افزایش می‌یابد.[۲۴]پژوهش‌ها نشان می‌دهد که میزان سروم کلسترول، تیروکسین و اسید اوره در خون به طرز قابل ملاحظه‌ای افزایش می‌یابد.[۲۰][۲۵] روزه‌داری در روزهای تابستان به‌دلیل طولانی‌بودن روزها و گرمای هوا منجر به کاهش اهدای خون می‌شود.[۲۶]بنا بر پژوهش وحید ضیایی و همکاران‌اش روزه اسلامی موجب می‌شود تا میزان HDL و گلوکوز (چربی‌های خوب) به طور قابل ملاحظه‌ای کاهش یافته و میزان LDL (چربی بد) افزایش یابد[۲۷] اما پژوهش دیگری توسط کمال محمود صالح منسی در ماه رمضان، کاهش قابل توجهی در LDL و افزایش قابل توجهی در HDL را نشان داد.[۲۸]مصرف قرص‌های ضدبارداری برای تاخیر در عادت ماهانه در ماه رمضان، به دلیل کاهش مقدار آب موجود در خون فرد، می‌تواند باعث لخته شدن خون در مغز شود. علاوه بر روزه داری، نوشیدن آب کم و یا فعالیت زیاد که دفع بیشتر آب بدن را به همراه دارد، زمینه ساز خطر لخته شدن خون در مغز است.[۲۹]

اگر کوسه ها آدم بودنند

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"

معرفی سمل دست نوشته ی از مرحوم منوچهر آتشی

ﺍﺭﺍﺩﻩ ی ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﻴﺰ ﺩﻻﻳﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺧتی ِ ﺑﺎ ﺍﻫﻤﻴتی ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ، ﮐﻪ ﻣﺨﺘﺼﺮﺍً ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ می ﮐﻨﻢ : ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻳﻦ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺭﺍ ﭘﻴﺸﻴﻨﻪ ی ﺗﺎﺭیخی ﺍﻗﻮﺍمی ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻣﺒﻬﻢ ) ﺑﺎ ﺗﺨﻤﻴﻦ ﺩﻭﻳﺴﺖ ﺳﻴﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ( ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺪﻭﺩ ﺁﻣﺪﻩ، ﺳﺎﮐﻦ ﺷﺪﻩ، ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﻴﺨﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ، ﻧﻮﺍﺣﻲ ﻭﻳﮋﻩ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺯﻳﺴﺘﻲ ِ ﺧﻮﺩ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺑﻪ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺟﻐﺮﺍﻓﻴﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﻲ ِ ﮐﻨﻮﻧﻲ ﺑﻮﺷﻬﺮ ) ﭼﻪ ﺷﻬﺮ، ﭼﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎ ( ﺟﺪﺍ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻴﻨﻪ ﻱ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻲ ﻋﻴﻼﻣﻲ ﻭ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﻲ ﻭ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ، ﻭ ﺣﺘﺎ ﺳﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺆﺧﺮ ﺍﺳﻼﻣﻲ، ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺟﺪﻳﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﻘﻘﺎﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﮐﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺻﻔﻮﻳﻪ، ﺯﻧﺪﻳﻪ ﻭ ﺍﻓﺸﺎﺭﻳﻪ، ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﻨﺪ . ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺩﺷﺘﻲ، ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ، ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ )ﮐﻪ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺷﺒﺎﻧﮑﺎﺭﻩ، ﺣﻴﺎﺕ ﺩﺍﻭﻭﺩﻱ ﻭ ﻟﻴﺮﺍﻭﻱ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ( ﻭﺿﻊ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻱ ﺩﺷﺘﻲ، ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﮔﺎﻩ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻣﺒﻬﻢ، ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﺑﺨﺶ ﻫﺎﻱ ﻣﺬﮐﻮﺭ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﭘﮋﻭﻫﺸﻲ ﺟﺪﺍﮔﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﻮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻱ ﻣﻬﻢ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻨﺎﻥ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ )ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺫﮐﺮ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺿﻤﻴﻤﻪ ( ﻭ ﺣﺘﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺪﺭ ﺑﻮﺷﻬﺮ، ﻋﻤﻮﻣﺎً ﻣﻬﺎﺟﺮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ، ﺗﺮﺩﻳﺪ ﮐﻤﺘﺮﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ . ﻣﺜﻼً ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺪﺭ ﺍﺻﻠﻲ ﺑﻮﺷﻬﺮ، ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺎﻡ ﻣﺤﻼﺗﺶ؛ » ﮐﻮﺗﻲ« ، » ﺷﻨﺒﺪﻱ« ، » ﺩﻫﺪﺷﺘﻲ« ، » ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﻲ« ، » ﺟﺒﺮﻱ« ﻭ »ﻇﻠﻢ ﺁﺑﺎﺩ« ﻗﺪﻳﻢ – ﻳﺎ ﻣﺤﻞ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻱ » ﺧﻨﻪ ﺳﻴﺮ« – ﻭ » ﺩﻭﺍﻥ« ﻫﺎ، سط ﻣﺒﺎﺭﻱ ﺑﻪ ﻫﺠﺮﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ )ﮐﻪ ﺷﺮﺡ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﺪ .( ﺍﻫﺎﻟﻲ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻋﻤﻮﻣﺎً، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ، ﻟُﺮ، ﮐُﺮﺩ ﻭ ﺗﺮﮎ ) ﻗﺸﻘﺎﻳﻲ ( ﺩﺍﻧﺴﺖ . ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﻲ، ﺑﻪ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺍﺻﻠﻲ ﻟُﺮﻧﺸﻴﻦ ﻭ ﮐُﺮﺩﻧﺸﻴﻦ ﮐﺸﻮﺭ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻱ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً ﻣﺸﺨﺺ ) ﻣﺜﻼً ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﻲ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ، ﻣﺜﻞ ﺑﻬﺒﻬﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺪﻳﺠﺎﻥ ﺗﺎ ﻳﺎﺳﻮﺝ، ﻣﻤﺴﻨﻲ، ﻟﻴﺮﺍﻭﻱ، ﺣﻴﺎﺕ ﺩﺍﻭﻭﺩ، ﺷﺒﺎﻧﮑﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮﺍﺯﺟﺎﻥ ﺗﺎ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ، ﺑﻌﻼﻭﻩ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺑﻠﻮﮎ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ – ﭘﺸﺖ ﮐﻮﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ (- ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﻳﺞ ﺩﺭ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﻣﺘﻮﻃﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻬﻲ ﺩﻗﻴﻖ ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﻫﺎ، ﺍﺷﻌﺎﺭ، ﻣﺘﻞ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ، ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﻧﺴﺒﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﻋﺎ ﺭﺍ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ . * ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﺹ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻃﺮﺡ ﻋﻨﺎﻭﻳﻦ ﺑﺎﻻﻱ ﻣﻘﺎﻟﻪ : ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻋﻨﺎﻭﻳﻦ ﮔﻮﻳﺎﻳﻨﺪ، ﻧﺎﺣﻴﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ » ﺳﻤﻞ« ﺷﻬﺮﺕ ﺩﺍﺭﺩ، ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻋﻨﻮﺍﻧﺶ » ﻣﺤﺎﻝ ﺯﻧﮕﻨﻪ« ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺷﺎﻣﻞ » ﺳﻤﻞ ﻋﻠﻴﺎ« ﻭ » ﺳﻤﻞ ﺳﻔﻠﻲ« ) ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺗﺮ »ﺷﻮﻭﻩ (« ﻭ »ﮔﻠﻨﮕﻮﻥ« ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻟﻴﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻪ ﺁﺑﺎﺩﻱ ﺍﻃﻼﻕ ﻣﻲ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﮐُﺮﺩ ) ﺯﻧﮕﻨﻪ ( ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ " ﻟﻄﻔﻌﻠﻲ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ" – ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻱ " ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﺑﻮﺩﻩ – ﺩﺭ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺳﻴﻌﻲ ﺩﺭ ﻻﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺑﻮﺷﻬﺮ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﻧﺪ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻳﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺳﺎﮐﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ . ) ﮔﻮﻳﺎ ﮐﺴﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺁﺗﺸﺨﺎﻥ ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .( * ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ، ﻳﺎ ﮐﻤﻲ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻳﺎ ﻣﺆﺧﺮﺗﺮ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ، ﺑﻪ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻲ ﺷﺨﺼﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﻣﺴﻴﺢ" ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﺣﻴﻪ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﻪ ﻣﺤﻞ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﻱ » ﮔﻨﺪﻣﺮﻳﺰ« ﺑُﻠﻔﺮﻳﺰ )ﻳﺎ ﺑﻮﺍﻟﻔﻴﺮﻭﺯ ( ﻭ ﺳﺮﮐُّﺮﻩ ﻭ ... ﻣﺘﻮﻃﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻫﺎ – ﻭ ﺿﻌﻒ " ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﻫﺎ، ﻭ ﮐﻮﭼﻴﺪﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﮎ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ – ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ ﻫﻢ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﭘﻴﺶ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ﮐﻪ ﻣﻔﺼﻞ ﺍﺳﺖ ﻭ » ﺍﺧﺘﺼﺎﺭ« ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ »ﺍﻃﻨﺎﺏ ﻣﺨﻞ« ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ... ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻳﻢ . * ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ "ﻣﺴﻴﺢ ﮔُﻞ« ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﺍﺯ » ﻣﺴﻴﺤﮕَﻞ« ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ، ﺟﺎﻱ ﭼﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻓﻌﻼً ﻣﻦ ﺩﺳﺘﺮﺳﻲ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻭﻟﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ » ﮔَﻞ« ﺩﺭ ﮔﻮﻳﺶ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﮔﺮﻭﻩ، ﺟﻤﻊ ﻭ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ، ﻭ ﺑﻪ ﻟُﺮﻱ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺜﻼً ﺑﻪ ﺟﺎﻱ » ﮔﺮﻭﻩ ﺯﻥ ﻫﺎ« ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ » ﺯﻧﮕﻞ« ﻳﺎ ﻣﺮﺩ – ﺍَﻝ = ﻣﺮﺩﻫﺎ، ﮐُﺮﺩ – ﺍَﻝ = ﮐُﺮﺩﻫﺎ ﻭ ... . * ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻱ " ﺯﻧﮕﻨﻪ" ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺿﻌﻒ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﻞ ﺷﺪﻧﺪ، ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮐﻮﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﻳﺎ ﺑﻠﻮﮎ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺩﻫﺮﻭﺩﺑﺎﻻ ﻭ ﺩﻫﺮﻭﺩﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﺗﻨﮓ ﺍﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ؛ ﻭﻟﻲ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻤﻠﻲ ﻫﺎ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻧﺪ . * ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺍﺯ ﺳﻤﻞ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﻠﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻱ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺭﺩ، ﻃﺎﻳﻔﻪ ﻱ "ﻣﺴﻴﺢ ﮔُﻞ" ﻳﺎ " ﻣﺴﻴﺤﮕﻞ" ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﻱ ﺁﻥ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺷﺪﻧﺪ . * ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻱ » ﺭﺋﻴﺲ« - ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺒﻴﺮﻱ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻱ ﺩﻭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻥ ﺍﺳﺖ – ﺑﺮ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﻗﻮﻡ ﻣﺘﺪﺍﻭﻝ ﺷﺪ . ﺷﺨﺼﺎً ﻣﺮﺣﻮﻣﺎﻥ : " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ" ، " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﻌﻠﻲ" )ﭘﺪﺭ ﻫﻤﻴﻦ " ﺭﺋﻴﺲ ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ" ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺮﺣﻮﻡ ( ، " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﺤﺴﻴﻦ" )ﭘﺪﺭ ﺣﺴﻴﻦ ﺳﻤﻠﻲ ( ، " ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻣﺸﻬﺪﻱ ﺣﺴﻴﻦ" ، " ﻣﺤﻤﺪﻏﻼﻣﺮﺿﺎ" ، " ﺍﻭﻻﺩ ﺭﺳﺘﻢ" ، " ﻋﻠﻲ ﻣﺸﻬﺪﻱ ﺣﺴﻴﻦ" ، "ﻣﺤﺪ" ﻳﺎ " ﻣﺤﻤﺪ" ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺭﻡ . * ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﮐﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﺷﺎﻥ ﻣﻨﺼﺐ ﺭﻳﺎﺳﺖ ﺑﺮ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، " ﺭﺋﻴﺲ ﻏﻼﻣﻌﻠﻲ" ، ﺩﺭ ﺭﺩﻳﻒ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﺍﻥ ﻭ ﺗﺎﺭﻳﺨﺪﺍﻧﺎﻥ ﺟﻨﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺩﻭﻟﺖ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺛﺒﺖ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺳﻤﻞ ﻭ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻮﺷﮑﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﻧﻮﺍﺣﻲ ﺭﺍ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ . )ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ .( ﺍﻳﻦ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺑﺮ ﺩﺍﻧﺶ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﻱ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ، ﻋﺰﻡ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﻬﺮﻩ ﻭﺭﻱ ﺍﺯ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﻳﺸﺎﻥ ) ﭼﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ، ﭼﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﻳﺸﺎﻥ ﺷﺎﻥ ( ﺳﻮﻕ ﺩﻫﺪ . ﻗﺮﺍﺭﻫﺎﻳﻲ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻗﺼﻮﺭ ﻭ ﮐﻢ ﺭﻏﺒﺘﻲ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﻧﺠﺎﻣﻴﺪ . ﺣﺘﺎ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻲ ﻣﺜﻞ ﺁﻗﺎﻱ " ﻣﺤﺴﻦ ﺷﺮﻳﻒ" ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﻱ ﺍﺭﺟﻤﻨﺪ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﺑﺎ "ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ" ) ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺤﺚ ﺍﺧﻴﺮ ( ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻳﮕﺎﻧﻲ ﻣﮑﺘﻮﺏ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﺪﻭﻳﻦ ﻭ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﻭ ﺳﻮﺍﺑﻖ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺟﻨﻮﺏ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻴﻢ، ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪﻳﻢ، ﻳﻌﻨﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺼﻮﺭ ﮐﺮﺩﻳﻢ . ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻳﺮ ﻧﺸﺪﻩ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ " ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ ﺳﻤﻠﻲ" ﺍﻧﺠﺎﻡ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴّﺘﻲ ﺑﺎ ﺩﺷﻮﺍﺭﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎ، ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﻱ ﺍﺻﻮﻟﻲ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﻴﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻭ ﮐﻢ ﺭﻏﺒﺘﻲ ﭘﮋﻭﻫﺸﮕﺮﺍﻥ، ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﻧﮑﺎﺕ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﺳﺎﺩﻩ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﺩﻳﺪ ﻋﻠﻤﻲ ﺗﺮ ﭘﻴﮕﻴﺮﻱ ﺷﻮﺩ . ﻓﻲ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ "ﭼﺎﻫﮑﻮﺗﺎﻫﻲ" ﭼﮑﺎﺭﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻴﻢ ﮐﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﻱ ﻗﺒﻴﻠﻪ ﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ – ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺻﻞ ﻋﺮﺏ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ "ﺩﻣﻮﺥ" ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻱ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺯ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ) ﭼﺮﺍ، ﭼﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻲ؟ ﺍﺯ ﻣﺒﻬﻤﺎﺕ ﺍﺳﺖ .( ﻣﺜﻼً ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﭘﻴﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺷﻬﺮ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺮﺏ، ﺑﻠﮑﻪ ﺳُﻨّﻲ ﻣﻲ ﺍﻧﮕﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺘﺎ ﺑﻪ ﻣﻘﺒﺮﻩ ی "ﺷﻴﺦ ﺣﺴﻴﻦ" ﮐﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﺟﻨﮓ ﻫﺎﻱ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﺮﺍﻥ ﺗﻨﮕﺴﺘﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ، ﺗﻮﻫﻴﻦ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺨﺺ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﻨﮓ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪﻧﺪ، ﻫﻢ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﮐﺴﻲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﻱ ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﻲ ﻣﺰﺍﺭ ﺍﮐﻨﻮﻧﻲ ِ ﺍﻭ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻓﺎﻣﻴﻞ، ﺷﻴﻌﻪ ﻱ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﺍﺛﻨﻲ ﺍﺷﻌﺮﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺿﻤﻨﺎً ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ "ﺷﻴﺦ ﺣﺴﻴﻦ" ، ﻳﻌﻨﻲ "ﺷﻴﺦ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ" ، ﺑﺎ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﻲ ﺳﻤﻞ "(ﻣﺴﻴﺢ ﮔﻞ ") ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺷﺘﺴﺘﺎﻧﻲ ﻫﺎ ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪ ﺷﺪ . ﻳﺎ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻱ "ﻧﺎﻣﺠﻮ" ﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻦ ﺩﺷﺘﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﻫﺎ ﻳﺎ ﻧﺴﺐ ﻫﺎﻳﻲ ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺅﺳﺎﻱ ﺳﻤﻠﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود ، که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود.
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود.
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
خدا گفت : شما را دوست دارم . پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه می کرد ، مرد  را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .
مرد خندید.
خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد ، زیبا کنی.
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود.
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد .دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا  پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد. پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند.
مرد او را دید . کنارش نشست و  دستهایش را  به سوی آسمان بلند کرد.           
خدا دستهای آنان را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند .
مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود.                                         
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را  در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
مرد زن را دید که می خندد و کودکش را دید که شیر می نوشد.
بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت.
خدا شوق مرد را دید و خندید.
وقتی خدا خندید ، پرنده  بازگشت و بر شانه مرد نشست.
خدا گفت:با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.
خدا دید که در زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است  که خیس نشود.
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید  شاخه گلی را می کارد.
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود چون دیگرغیر از او هیچکس  تنها نبود.

کلنگ قاضی

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت:

جناب قاضی کلنگ خود را برداريد.

قاضی خشمگين پاسخ داد:

مردک اين قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت:
هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ويران کردی.

عبيد زاکاني


آنچیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم

  مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند، پچ پچ مي كند ،

آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند . اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

" پائلو کوئیلو

همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم

بهلول(3)

پند بهلول


روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد.

خلیفه گفت مرا پندی بده!

بهلول پرسید:اگر در بیابانی بی آب تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی در مقابل جرعه ای آب که عطش تورا فرو نشاند چه میدهی؟

گفت:... صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی چه میدهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت : پس ای خلیفه این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است تورا مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

معامله شوخی بردار نیست

خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می کرده، محسوب نمی شود.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.
خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.
خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید: آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده ؟
پسربچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگترین مرد موسی بود. اما معامله شوخی بردار نیست!


به نقل از کتاب بزرگترین اصل مدیریت در دنیا نوشته مایکل لوبوف
  /mstory.mihanblog.com

عکسی از گل و ثمره درخت خرک (khark){سمل}

داستان کوتاه شطرنج

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! برای آخرين بار می گم… خوب گوش كن تا ياد بگيری...

- آخه تا كی می خوای به اين پنجره زل بزنی؟ اگه اين بازی را ياد بگيری، هم از شر اين پنجره
راحت می شی، هم می تونی با اين هم سن و سالهای خودت بازی كنی… مثل اون دوتا.. می بينی؟
- آهای ! با توام ! می شنوی؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكی كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه می تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدری... خلاصه مهره اصلی همينه.. فهميدی؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدری حركت می كنن.. و اين رديف جلويی هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- می بينی! درست مثل يك ارتش واقعی! هم می تونی به دشمن حمله كنی .. هم از خودت دفاع كنی..
ديدی چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتی يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چی؟؟؟ اونا تو بازی نيستن؟؟!!

شاعر بزرگ کشورمان زنده یاد منوچهر آتشی

زندگی نامه‏ ی خود نوشت:

من، منوچهر آتشی، این‏طور که مادرم می‏گفت -نه شناسنامه‏ ام-در یکی از شب‏های‏ سال ۱۳۱۲شمسی در خانه ای در روستای «دهرود» (از بلوک پشتکوه دشتستان) زاده شدم. هم‏زمان با تولّد من، «زرد پوشان شرور» رضا شاهی، هجوم به منطقه‏ ی جنوب را آغاز کرده‏ بودند تا«گردنکشان» یا در مواقع «گردنان» روستاها را بشکنند و «خان» ها را درهم بکوبند. اما آن‏چه بعدها دریافت من شد، این بود که«خان» های واقعی در تبعید هم خان ماندند و صاحب‏ ملک در بالا جای کشور شدند و دیری نگذشت که باز در کسوت‏ خان به جنوب برگشتند. ولی‏ پدربزرگ مادری من که مردی نیمه کدخدا،ن یمه ریش سفید و بزرگ خانواده‏ ی زنگنه‏ های‏ تخته قاپوشده‏ ی ما بود،در تبعید در ارومیه، ناشناس و آواره مرد و ما تا آخر نفهمیدیم خاکش‏ و دخمه‏ اش کجاست.مادرم می‏گفت که تو شیرخواری بودی که ما آواره‏ ی کوه و دره‏ ها شدیم‏ (از بیم شبیخون سربازان رضا شاه) و شب‏ها در دره‏ ها، می‏خفتیم و جرات نمی‏کردیم، آتش‏ روشن کنیم. با این حساب تولد من-چه ۱۳۱۰شناسنامه باشد،چه ۱۳۱۲ثبت شده در قرآنی که با تاراج‏ رضا شاهی تاراج شد، واقعا در کوچ طایفه خزان‏ زده‏ ی آدم‏ها بود. چند سال بعد که آمدیم کمی‏ آرام بگیریم، یادم می‏آید که من و مادرم مانده بودیم و یک کرور دشمن، و پدر پس از گذراندن‏ مدتی در تبعید،به توصیه‏ ی فرمانده معروف مهاجمان رضا شاهی رفته بود که کارمند دولت شود -و شده بود کارمند ثبت احوال،در یکی از روستاهای اطراف لارستان فارس به نام‏ «علامرودشت»از توابع لامرد. پس از مدتی کوتاه،خویشان مادر پدرم،که از«سمل» بودند،به یاری ما شتافتند و من در پنج‏ سالگی شدم شبان خود خواسته‏ ی بره‏ های عموها، با بچه‏ های هم سن و سالم از صبح،با چاشتبندی کوچک از نان‏ وخرما -و گاهی پنیر- به تپه‏ های اطراف ده می‏رفتیم و«مندال» می‏چراندیم. مندال یعنی بره ‏ها و کره‏ های کوچک و از همان‏جا نه تنها با وحشت گرک، که‏ با خیال غول‏ وپری هم آشنا شدم. شاید هنوز هم-مثل همان بچه‏ های هم‏سن و سال‏ام- دیگران باور نکنند که من پری‏ها را می‏دیدم. غروب می‏دیدم‏شان که رقص‏ کنان با موی‏ برهنه،جلوی من -و انگار تنها من-حلقه‏ زده بودند و می‏رقصیدند و ما هرگز به آن ها نمی‏رسیدیم. باری پدر،هر از چند ماهی سری به ما می‏زد و برمی‏گشت به محل دوردست کار خود، در مواردی هم فقط پولی توسط «فراش» خود می‏فرستاد و ما حال چهار نفر شده بودیم (مادرم، برادرم نوذر و خواهرم هاجر-که بعدها در همان دیار غربت (لامرد)،سرخک هلاکش کرد) و در همین حوالی بود که از پچپچه‏ های مادر و زن‏ عموها و فراش پدرم، معلوم شد که پدر قصد تجدید فراش داشته، و شاید هم آن را عملی کرده است. این بود که مادر پیام داد که« یا بیا ما را هم ببر یا فرزندانت را بردار و برو تا من هم به خانه‏ ی برادرانم در دهرود برگردم». که باید به مدرسه می‏رفتم و مدرسه‏ ای در کار نبود.و پدر آمد و همه‏ ی ما را برد.در علامرودشت لامرد، زمانی چشم بازکردم ناچار مرا به مکتب‏خانه فرستادند؛مکتب‏خانه‏ ای که ملای آن مردی یک چشم و آبله‏ رو بود و در تعزیه‏ ها،نقش حر را بازی می‏کرد. من در آن مکتب‏خانه قرآن و جوهری و تا حدودی گلستان سعدی را آموختم. اما روزگار سر آرامش نداشت و زمان به سمت شهریور ۱۳۲۰می‏لنگید و بالاخره،آتش درگرفت.رضا شاه را که بردند،تمامی عشایر فارس یاغی و مدعی شدند و به تصرف شهرها، بخش‏ها و روستاها یورش بردند و علامرودشت هم یکی از این مناطق بود…بعد از پایان سیکل اول به دانشسرای مقدماتی شیراز رفتم و معلم شدم… در۱۳۴۳لیسانس گرفتم و به بوشهر برگشتم…از سال ۴۶و ۴۷به قزوین و تهران منتقل‏ شدم..

مجله زبان و ادبیات آذر ۱۳۸۴شماره ۲۱صفحه

 بر کنده ی تمام درختان جنگلی
 نام ترا به ناخن برکندم
 اکنون ترا تمام درختان
 با نام می شناسند
نام ترا به گرده ی گور و گوزن
 با ناخن
پلنگان بنوشتم
 اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
 با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
 گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
 صبح بهار نام ترا
 به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
 ای بی خیال مانده
ز من دوست
دیگر ترا زمین و زمان
 از برکت جنون نجیب من
 با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
 در واپسین غروب بهار
 نام مرا به خاطر بسپار

داستان های شیوانا(3)

 به شيوانا خبر دادند که يکي از شاگردان قديمي اش در شهري دور از طريق معرفت دور شده و راه ولگردي را پيشه کرده است. شيوانا چندين هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قديمي رسيد. بدون اينکه استراحتي کند مستقيماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در يک محل نامناسب يافت.


مقابش ايستاد؛ سري تکان داد و از او پرسيد: تو اينجا چه ميکني دوست قديمي؟ !!

شاگرد لبخند تلخي زد و شانه هايش را بالا انداخت و گفت: من لياقت درسهاي شما را نداشتم استاد! حق من خيلي بدتر از اينهاست! شما اين همه راه آمده ايد تا به من چه بگوييد؟

شيوانا تبسمي کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو ميدانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.

شاگردِ مأيوس و نااميد، نگاهش را به چشمان شيوانا دوخت و پرسيد: يعني اين همه راه را به خاطر من آمده ايد؟ !!

شيوانا با اطمينان گفت: البته! لياقت تو خيلي بيشتر از اينهاست .

درس امروز اين است :

هرگز با خودت قهر مکن .

هرگز مگذار ديگران وادارت کنند با خودت قهر کني.

و هرگز اجازه مده ديگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کني.

به محض اينکه خودت با خودت قهر کني ديگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بي اعتنا ميشوي و هر نوع بيحرمتي به جسم و روح خودت را ميپذيري .

هميشه با خودت آشتي باش و هميشه براي جبران خطاها به خودت فرصت بده .

تکرار ميکنم: خودت آخرين نفري باش که در اين دنيا با خودت قهر ميکني ...

درس امروز من همين است .

شيوانا پيشاني شاگردش را بوسيد و بلافاصله بدون اينکه استراحتي کند به سمت دهکده اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قديمي اش وارد مدرسه شده و سراغش را ميگيرد. شيوانا به استقبالش رفت و او را ديد که سالم و سرحال در لباسي تميز و مرتب مقابلش ايستاده است .

شيوانا تبسمي کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتي کرده اي ياد بگير که از خودت طرفداري کني .

به هيچکس اجازه نده تو را با يادآوري گذشته ات وادار به سرافکندگي کند .

هميشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن .

هرگز مگذار ديگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کني و به تو توهين کنند .

خودت اولين نفري باش که در اين دنيا از حيثيت خودت دفاع ميکني...

دلتنگ سمل

چقدر دلم تنگ میشود برای روزهایی که هنوز دلها به هم نزدیک بود ولی نه باید این رو گفت مسافت ها به هم نزدیک بود...دلم برای روزهایی که وقتی پا به کوچه های خاکی میگذاشتی تمام غمهات یادت می رفت تنگ است... برای باغ علی کوی احمد برای تلمبه های همیشه سرسبز...برای دایی از دست داده...دلم تنگ است...میخواهم دوباره برگردم به اون دورانی که دختر و پسر با داشتن سن زیاد باهم بازی می کردند و هیچ عیب و اشکالی نداشت...دلم تنگ است برای بازی در منابع و چیت و گل...دلم تنگ است تنگه تنگ... تنگه روزهایی ایست که تا میان زنگ تفریح مان ناشتا را در کنار هم نمی خوردیم روزمان روز نمی شد و درسمان درس...چقدر دلم برای تمام خانم معلمهایم و تمام دختران مدرسه ی آسیه تنگ است...یاد تسبیح زدن های آقای صبوریان بخیر ولی هیچ وقت من را نمیزد و جاش بهم لبخند میزد... یاد کلاس درس ریاضی بخیر مگر میشد کسی با تدریس کردن آقای حیدر زنگنه از درس ریاضی بیفتد...یاد چو کلی بازی ها و هفت سنگ بازی های منابع بخیر...یاد فوتبال و والیبال...دلم برای ننه ام تنگ است برای باپیرم و داییم... برای تمام کسانی که رفتند و من رو در حسرت دیدارشان تنها گذاشتند دلم برای صف های طولانیه تعاونی...تنگ است...یاد روزهایی بخیر که سمل زندگی میکردم و کاش قدرش را بیشتر میدانستم... کاش سمل دبیرستان دخترانه داشت تا...کوچ اجباری صورت نمی گرفت...یاد سالیان گذشته ی سملم بخیر...نزدیک به ده ساله که ازت دورم سملم ولی باز عاشقانه میپرستمت و دوستت دارم...کاش میشد دوباره گریزی زد به دوران گذشته و یادها و خاطره دوباره زنده میشد...دلم برای تمام کسایی که از بینمون رفتن تنگ است چه پیر چه جوان چه غریبه چه آشنا چون همه ی مردم سمل را دوست دارم و براشون همیشه آرزوی سعادت و خوشبختی از خدا خواستم...

برای تمام شب نشینی های شلوغ و طولانی...برای پنج شنبه ها و آقا زیدبن علی...برای بارونهای طولانی و علف های سر به فلک کشیده ای که قامت ما زیرشون ناپدید می شد...برای رفتن دسته جمعی دختران و پسران کوچه و محل برای چیدن لگجین های شکفته ای که مثل غنچه ی گل رز زیبا و دیدنی میشدنند... تنگه تنگ است

سمل...خاک مقدسم...از من دلگیر نباش ...هیچوقت نباش...چون عاشقانه دوستت دارم .

 

وفا

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....

مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...

جمله های زیبا از کوروش بزرگ

انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست چرا كه جاودانند

 

 * * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *


فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *


باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

      

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ* * * * * *

 

هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

به احترام روح من که باقی و ناظر بر احوال شماست به انچه دستور میدهم عمل کنید

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

     

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

  

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

 

* * * * * *جملات کوروش بزرگ * * * * * *

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . 

سر گذشت جالب كل علی؟ (ضرب المثل)

(ضرب المثل های شیرین ایرانی یکی از راه های آموزش سبک زندگی در قدیم و حال بوده و میباشد )

چون یك نفر به دقت تمام برای دیگری حرف بزند اما آخر كار ببیند كه حرفش در او اثر نكرده، این مثل را به زبان می‌آورد.

یك بابایی مستطیع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجی و همه به او می‌گفتند: حاجلی (حاج علی)

اما یك دوست قدیمی داشت كه مثل قدیم باز به او می‌گفت: كللی (كل علی ـ كربلایی علی). مثل اینكه اصلاً قبول نداشت كه این بابا حاجی شده!

این بابا هم از آن آدم‌هایی بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده برای عنوان! اگر هزار بلا سرشان بیاید راضیند اما به شرط اینكه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند! حاج علی پیش خودش گفت: باید كاری بكنم تا رفیقم یادش بماند كه من حاجی شده‌ام به این جهت یك شب شام مفصلی تهیه دید و رفیقش را دعوت كرد. بعد از اینكه شام خوردند، نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكه‌اش كشاند و تا توانست توی كله رفیقش كرد كه حاجی شده!

توی راه حجاز یك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و یك همچین دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج علی از آن روغن عقربی كه همراهت آورده‌ای به این پنبه بزن، بعد گذاشتند روی زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خیر ببینی حاج علی كه جان بابا را خریدی.

در مدینه منوره كه داشتم زیارت می‌خواندم یكی از پشت سر صدا زد «حاج علی» من خیال كردم شما هستی برگشتم، دیدم یكی از همسفرهاست، به یاد شما افتادم و نایب‌الزیاره بودم.

توی كشتی كه بودیم دو نفر دعوایشان شد نزدیك بود خون راه بیفتد همه پیش من آمدند كه حاج علی بداد برس كه الان خون راه می‌افتد. وسط افتادم و آشتی‌شان دادم همسفرها گفتند: خیر ببینی حاج علی كه همیشه قدمت خیر است.

نزدیكی‌های جده بودیم كه دریا طوفانی شد نزدیك بود كشتی غرق شود كه یكی از مسافرها گفت: حاج علی! از آن تربت اعلات یك ذره بینداز توی دریا تا دریا آرام بشود. همین كه تربت را توی دریا انداختم دریا شد مثل حوض خانه‌مان... همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علی كه جان همه ما را نجات دادی.

خلاصه گفت و گفت تا رسید به در خانه‌شان: همه اهل محل با قرابه‌های گلاب آمدند پیشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علی زیارت قبول... همین كه پایم را گذاشتم توی دالان خانه و مادر بچه‌ها چشمش به من افتاد گفت: وای حاج علی‌جون... همین را گفت و از حال رفت.

خلاصه هی حاج علی حاج علی كرد تا قصه سفر مكه‌اش را به آخر رساند وقتی كه خوب حرف‌هاش را زد، ساكت شد تا اثر حرف‌هاش را در رفیقش ببیند، رفیقش هم با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتی داشتی كل علی؟!

منبع: www.taknaz.ir

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

راه رفتن سگ روی آب

شكارچی پرنده سگ جديدی خريده بود، سگی كه ويژگی منحصر به فردی داشت. اين سگ ميتوانست روی آب راه برود. شكارچی وقتی اين را ديد نمی توانست باور كند و خيلی مشتاق بود كه اين را به دوستانش بگويد. برای همين يكی از دوستانش را به شكار مرغابی در بركه ای آن اطراف دعوت كرد.
او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابی شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابی های شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روی آب می دويد و مرغابی ها را جمع می كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره اين سگ شگفت انگيز نظری بدهد يا اظهار تعجب كند، اما دوستش چيزی نگفت.
در راه برگشت، او از دوستش پرسيد آيا متوجه چيز عجيبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: «آره، در واقع، متوجه چيز غيرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا كند.»
شرح حكايت
بعضی از افراد هميشه به ابعاد و نكات منفی توجه دارند. روی وجوه منفی تيم های كاری متمركز نشويد. با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در كاركنان و تيم های كاری ايجاد انگيزه كنيد.

منبع:mgtsolution.com

دشتی تسلیت

خدایا به تمام کسانی که به یاری و مددت نیاز دارنند کمک کن...

خدایا فقط خودت میدونی توی دل این آسیب دیده ها چی میگذره پس فقط خودتی که میتونی کمکشون کنی...

خدایا نذار آمار کشته شده ها بیشتر از بشه...

دشتی تسلیت تسلیت...

تجربه آموزی روباه

شیر و گرگ و روباهی با هم رفیق شدند و برای شکار به دشت و کوه رفتند . گرگ و روباه در رکاب شیر به بیشه کوه رفتند و سه حیوان را که عبارت بودند از گاو کوهی و بز کوهی و خرگوش شکار کردند.
گرگ بدون توجه به اینکه شیر سلطان حیوانات است و اختیار و انتخاب با اوست با روباه زمزمه کرد که لابد شیر مانند شاهان دادگستر سهمیه آنها را خواهد داد.
شیر از خیالات و طمع آنها آگاه شد ولی در ظاهر خندان بود و وانمود نمی کرد دل پری از آنها دارد. تا اینکه شیر به گرگ گفت این جانوران شکار شده را عادلانه به نیابت از طرف من تقسیم کن .
 گفت شیرای گرگ این رابخش کن              معدلت را نو کن ای گرگ کهن
نایب من باش  در  قسمت  گری                  تا  پدید  آید که  تو چه  گوهری
 گرگ گفت. ای شیر چون تو بزرگ هستی گاو وحشی از آن تو باشد و بز کوهی چون میان قامت است مال من که میانه هستم و خرگوش نیز به مناسبت کوچکی مال روباه باشد که از همه کوچکتر است .
شیر ناراحت شد و گفت : تا من هستم تو (ما و تو) می کنی؟
سپس بر سر گرگ جهید و او را پاره پاره کرد.
روباه این منظره را دید و از این حادثه تجربه آموخت و عبرت گرفت . به طوری که وقتی شیر به روباه گفت اینک تو این شکار ها را تقسیم کن روباه از روی چاره اندیشی و سیاست گفت:
قربان این گاو فربه برای چاشت شما باشد و این بزکوهی برای ظهر و نهار شما باشد و آن خرگوش برای شام و شب شما باشد.
شیر از این پاسخ شادمان شد و گفت:
ای روبه  تو عدل   افروختی                    این  چنین  قسمت ز که آموختی
ازکجا آموختی این ای بزرگ                   گفت ای شاه جهان از حال گرگ
 سپس همه آن سه شکار را به روباه بخشید و گفت:
روبها ! چون جملگی ما را شدی                چونت آزاریم چون تو ما شدی
ما تو را و جمله آشکاران تو را                 پای  بر گردون هفتم  نه بر آ
چون گرفتی عبرت از گرگ  دنی                 پس تو روبه نیستی شیر منی
و روباه سپاسگزاری کرد.
استخوان و  پشم آن گرگان عیان                 بنگرید  و  پند  گیرید ای مهان
عاقل از سر بنهد این هستی و بار               چون شنید انجام فرعونان و عاد
پس سپاس او را که ما را در جهان              کرد   پیدا  از  پس    پیشینیان
حکایتی از مثنوی مولانا
منبع:بیتوته